شمس الدين رشديه

102

سوانح عمر ( فارسى )

در نزديكى دروازه چند نفر از رعايا پيش آمده از سرهنگ پرسيدند ، « كجا ميروى ؟ » چه‌كار دارى ؟ » سرهنگ گوش نداده به راه خود ادامه ميداد ، انگار كه كسى با او سخن نميگويد . از ورود به دروازه خواستند ممانعتش كنند . سرهنگ وارد شهر شده مستقيما به خانه كدخدا درآمد . زنها ريختند و دادوفريادها كردند . در جواب فحش شنيدند . دو نفر از مردان قدرى تندى كردند ، بامر سرهنگ مشلق شدند . چشمانم سياهى رفت . هوا در نظرم تيره شد . پيش خود ميگفتم ، « خدايا اين چه مملكتى است ؟ اين چه وضعى است ؟ حضرت والاها در شهر نشسته ، كوس لمن الملكى ميزنند . مأمورين آنها از دروازه تهران تا اقصاى كشور با الدورم بلدورم ، اسمشانرا هم مسلمان ميگذارند . اسلام خصم حضرت والاها شود ، كه همه اين آتشها بدست آنها روشن مىشود » . بهرحال اطاق مهمان كدخدا را اشغال كردند ، و خورجين و اثاثيه خود را هم باطاق ديگر ريختند . ما را هم گفتند بنشينيد و باهل خانه گفتند ناهار خوبى تهيه كنيد . و خوراك اسبها را زودتر بدهيد . و رسم اين است مخارجى را كه كدخدا مىكند ، پس از رفتن جهنميان ، ميان اهل ده تقسيم مىكند و هركس سهم خود را ميپردازد . و اين رويه عمومى و همه‌جائى اين كشور بود . بلاى آن ناانصافان بيفتد بجان اين حضرت والاهاى بىانصاف . افتضاح و رسوائى كهريزك بجاى خود . دو بغروب مانده از كهريزك به طرف خاتون آباد حركت كرديم . ما چهار نفر در درشكه ، تيمور خان هم پهلوى درشگه‌چى ، به راه افتاديم تا بخاتون‌آباد رسيديم . دو از شب گذشته بود . مقابل دكان بقالى در مدخل خاتون‌آباد قهوه‌خانه‌يى بود ، ما را آنجا پياده كردند . سوارها اسبها را بدرختان بستند . ما را هم در جلو همان قهوه‌خانه ، در سكوى كوچكى جادادند كه مثل اصحاب صفه پيغمبر ، زيراندازمان زمين و رواندازمان آسمان ، مونسمان گرماى فوق العاده ، رفيقانمان پشه‌هاى بىپير خاتون‌آباد . بعد از صرف دو فنجان چاى ، سرهنگ شام خواست . شام عبارت بود از نان و پنير . بسلامتى خورديم . پس از صرف غذا و اداى شكر الهى ، به نماز برخاستيم . پس از نماز بنا شد بخوابيم . حاضر بوديم از اين سكوى كوچك پرده كشيده ما را اجازه دهند كه در صحراى آزاد ، پاى ديوار همين قهوه‌خانه بخوابيم ، كه لااقل جاى دراز كردن پا داشته باشيم . بىانصافها اجازه ندادند . محققا ميدانستند براى هيچيك از ما فرار ميسر نيست . با همه اين اجازه ندادند . در دو طرف قهوه‌خانه دو سكوى بزرگ مجاور هواى آزاد بود ، يكى را سرهنگ اشغال كرد يكى را هم نايب تيمور خان . امشب اسارت با تمام مزاياى خود حاكميت يافت و فهميدم كه اسيريم . منازل ديگر را شرح نميدهم كه حال گفتنش را ندارم و شايد از منزلهاى خوب ما ، و غذاى امشب هم از غذاهاى خوب باشد . از آنجا به ده ملا و از ده ملا به لاسگرد رفتيم . اهل لاسگرد چون ما را ديدند ، به طرف ما آمدند و اظهار تأثر فراوان ميكردند . زيرا چنان به حال رقت‌بارى افتاده بوديم كه هر بيننده رقت قلب پيدا ميكرد . چشمها گود افتاده ، رنگ‌ورو تيره و سياه ، بدن از ناراحتيها زار و نزار و لاغر شده بود . حتى ديده بعضى از تماشاچيان از حال ما پر از اشگ ميشد ، ما